خرید بک لینک

درباره سایت

فقط جایی برای نوشتن.

آخرین مطالب

امکانات وب

728. دمم گرم که امروز رو تونستم روابط مادرپسری رو بهتر مدیریت کنم تا کمتر جفتمون اذیت بشیم. دمم گرم که ظهر خودمو مجبور کردم ذهنمو خاموش کنم و بخوابم. دمم گرم که به استرس های الکیم غلبه کردم که با این همه کار نرم دنبال تمیز کردن خونه چون مامان میم فرداشب میاد مشهد. دمم گرم که یکی دوباری که میم از خستگی حوصله بچه رو نداشت، مدیریت کردم که بچه رو دعوا نکنه و بحران نشه. دمم گرم که کلی ایده جدید واسه کار دارم. دمم گرم که این هفته فروشم به شدت پایین بود ولی قرار نیست بابتش خودخوری کنم. دمم گرم که

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

729. میم موقع رفتن بیدارم کرد که وسایلش رو جمع کنم کمکش کنم زودتر بره که دیرش شده. دیگه خوابم نبرد، بعد گشنم شد. هر چی غلت زدم فایده نداشت معده م داشت صدا میداد... یه لیوان شیر موز داشتیم با دو سه لقمه کیک خوردم. بعد همونطور که جلو یخچال نشسته بودم روی زمین، با تعجب به همه جا نگاه میکردم... عه این ماشین لباسشویی منه، سطل برنجم! عه این شیشه ترشی منه! اینجا خونه منه!!اومدم سمت اتاق که دوباره بخوابم، در رو که باز کردم دیگه کاملا پرت شدم تو یه دنیای دیگه؛ این بچه منه! من مامان شدم.این بچه مثل ا

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

730. یکی از وبلاگ هایی که معمولا خاموش میخوندمش، ماه های آخر بارداری بود و الان دیدم نوشته پدر و مادرش رو تو تصادف از دست داده... هنوز تو شوکم. چند بار پست‌های اخیرش رو خوندم. خدایا، تو صلاح هر کس رو بهتر میدونی و تو مهربون ترینی به همه‌ی ما. خداجون خودت کمکش کن. میگین بنویسم... نمیدونم این روزام چطوری داره میگذره، یا سرکارم، یا مشغول مادر بودن یا خوابمامان و بابای میم 12 روز خونمون بودن و هنوزم مشهدن ولی خب رفتن خونه یکی از دوستاشون.این روزها سه تا دوره جدید ثبت نام کردم و هنوز درست و درم

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

731.

تا این موقع شب بیداریم و سرکار.

خدایا حقمون نیست بشه اون چیزی که دوس داریم؟؟

البته خودتم خوب میدونی که به زور نمیخوام ازت.

همه جوره خوبشو میخوام.

رزق حلال زیااااااد میخوام که تو راه اهل بیت خرجش کنم.

با سلامتی و شادی همسر و پسرم

.

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

732.

اونقدر خسته ام که دلم میخواد گریه کنم.

یه کلاس دیگه هم ثبت نام کردم.

و پروژه روی پروژه که نمیرسم انجام بدم.

حالا اخر شبی شکمم بهم ریخته.

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

733. از اون دست تجربه هایی که مامانم بفهمه پوستمو میکنه اما خب من لذت بردم ازشلباس کثیف‌های میمچه رو دادم دستش گفتم ببر بنداز تو ماشین ، بعد رفتم مایع ریختم و به خودش یاد دادم کدوم دکمه ها رو بزنه روشن کنه. وقتی هم خاموش کرد، جا رختی رو پهن کردم گفتم بیار بنداز اینجا. خودش در ماشین رو باز کرد و لباس ها رو بغل کرد آورد. چند بارم ریخت رو زمین تو راههمشم کپه کرد رو هم انداخت روی جارختی اما خب جلو بخاری گذاشتم خشک میشهبچم کلی کیف کرد. + نوشته شده در دوشن

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

734.

سفارشات دیروز رو میخواستم بدم به پیک یه کم معطل شدم تو خیابون هوا هم بارونی و سرد بود تقریبا.

هیچی دیگه، گردنم گرفته بدجور.

اومدم موهامو ببندم مردم از درد.

.

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

735.

یه چیزی میگم نخندینا

ولی با این فروش پودر آماده ها دارم به خودم افتخار میکنم یعنی اونقدر کارای سخت کردم که الان حس میکنم دارم از هیچی پول درمیارم

البته هنوز باید رو برندینگش کار کنم.

.

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

736. میم که ظهر اومد ولی بصورت فوق‌العاده خسته، بی‌حوصله ، کم‌طاقت و تا حدودی بداخلاق. تا بعد از چرت عصرش صبوری کردم و سعی کردم اوضاع رو تحت کنترل بگیرم. گردن منم گرفته بود بدجور و کلافه بودم. تا آخر طاقتم تموم شد و زیر لب گفتم برای عصر جمعه‌هاتم کار پیدا کن نیا خونه. بعدم رفتم لباس‌هاش رو از ماشین درآوردم و انداختم روی جارختی و یه کم دور و اطراف رو مرتب کردم. اونم یه کم بعد پاشد و کارهایی که بهش گفته بودم رو انجام داد، هر چند صد برابر بیشتر بهم ریز کرد و کار زیاد کرد اما خب بالاخره انجام د

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

737. مدتیه دلم خیلی برای نوزادی میمچه تنگ شده، به بزرگ شدنش فکر میکنم یه غم عجیبی میاد تو دلم.به اینکه یه روزی میرسه که تو خیابون دستمو نمیگیره ، اینطوری تو بغلم جا نمیشه... یه روزی که قدش خیلی بلندتر از من و شونه هاش پهن تر از باباش بشه دوران نوزادی خیلی سخته، الان که دلم برای اون روزا تنگ شده میگم کاش اینقدر شاکی نبودم از اینکه همش بغلمه و گریه میکنه... ولی سخت بود اون همه بیخوابی، اون همه گریه بی امان و بی دلیل خیلی سخت بود. شرایط خودمونم سخت بود، بیکاری میم، بی‌پولی های شدید و عجیبی که

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 2:51

صفحه بندی